روزهای ما

روزهای ما شاهنامه ای است در دل عاشقانه های تاریخ...

انتخابات ریا | موضوع : عمومی

خدا...

انتخابات مجلس نهم در حال برگزاریه... و من دارم اسم ها و تراکت های تبلیغاتی ای که تو چند روز گذشته دیوارپوش شهرم بودند رو مرور می کنم... چیزهای مشترکی یادم میاد... کلام رهبری... فرزند شهید... جانباز و...

عجیبه اما سالهای قبل خبری از اینها نبود، یا اگه بود انقدر همه گیر نبود... به قول بچه ها:« امسال زدن تو کار اسلام و ولایت»

افسوس... نمی دونم چرا... اما وقتی دقت میکنی همه ی تراکت ها رنگ و بوی این چیزها رو داره... یکی عکس امام و رهبر رو بزرگ زده بک گراند عکس خودش... اون یکی کلامی از رهبر رو کرده شعار تبلیغاتیش... یکی دیگه رزومه شو زیر عکسش نوشته (که این اصلا عجیب نیست) جالبه...حضور در هشت سال دفاع مقدس شده رزومه ی نامزد مجلس نهم (که این عجیب و خنده داره)... اون یکی جانبازی باباشو سپر تبلیغاتیش کرده (این دیگه نوبره)... افسوس.

امروز که به قول رسانه ها روز حماسه آفرینیه باید فیلم آژانس شیشه ای رو پخش کنند تا حاج کاظم دوباره سرمون داد بزنه که ما واسه این چیزها نرفتیم جنگ... واسه اسلام رفتیم، واسه وطن جنگیدیموُ ناموس... حاج کاظم کجایی تا دوباره سینه سپر کنی جلو این همرزم هات که امروز از جنگ بازیچه انتخاباتی ساختن؟

میگم حاج ابراهیم خان حاتمی کیا، یادت میاد تو برنامه پارک ملت گفتی شرمنده خانواده شهدایی؟... یادته اشک ریختی؟... یادت میاد شهیدی فر لبخند مظلومی به اشکهات زد؟... حالا برو وُ خِرِ شهیدی فر رو بچسب و بهش بگو واسه چی شرمنده ای؟... یه بار دیگه پشت اون دوربین های غول پیکر سازمان بشین وُ داد بزن باسکوت وُاشکت... برو فریاد بکش سر ریایی که شده آس انتخاباتی نامزدهای خانه مردم.

مگه مجلس خونه مردم نبود؟... آی مدرس کجایی؟... کجایی که خونه مردمتو کردن مجلس ریا... مدرس عزیز ناراحت نشی ها، اما از تو فقط یه بزرگراه باقی مونده و عکست، تو بیل بردای تبلیغاتی ای که قبلا بنیامین و گلزار توش جا خوش کرده بودن. مدرس کجایی که بیای وُتو صحن مجلس ریا، دست به عصا بشینی وُ بگی: «این نبود اونیکه من می خواستم»...؟ مدرس، کلید قفل خونه مردم، عکس امام و کلام شهدا نبود، بود؟

امام انقلاب سرزمینم... امروز تو نیستی اما ما تولد سی و سه سالگی فرزندت را جشن گرفتیم. امروز نیستی تا عکست را پای تراکت های تبلیغاتی ببینی... روزی ساسی مانکن و استاد صدا و چهره های سینما تبلیغات بودند، و حالا تو... نیستی تا ببینی عکست چه ولیمه ای شده برای خرید آرای مردم... نیستی تا صحیفه نورت را پای عکسهایشان بخوانی...این بود؟این بود وصیت تو؟ امام کجایی که باز با لحن پدرانه ات موعظه شان کنی که «این رسمش نیست»؟

آهای... چرا ریا می بینیم؟... چرا؟... چرا بازیچه کرده ایم کلام رهبر وُ امام وُ شهدا را؟... برای که؟ برای مردم؟... این مردم همان هایی اند که چند صباحی پیش دشنام دادند علیه امام و رهبری... اینها همانند... اینها همان هایی اند که رنگ فاطمه را به رنگ بی حجابی بدل ساختند. این مردم همانند که رنگ سبزشان کاخ سبز معاویه را بنا کرد...

آخ... تاریخ تو چه تکرار شونده ای در دل خود... روزی سبز معاویه، روزی سبز میرحسین... روزی سنگ علی را به سینه زدند و روزی ابن علی را به نیزه آویختند... تاریخ عزیز خواهش می کنم این بار تکرار نشو... خواهش می کنم، قول می دهم که اگر سنگ امام را به سینه زدند، فرزند سی و سه ساله اش را سر به نیزه نکنند.

تاریخ عزیز خواهش می کنم تکرار نشو...

آرسین آتاپارسین- دوازدهم اسفند نود


 نوشته شده در  یک شنبه، 14 اسفند 1390 ساعت 17:07  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (1)| نمایش : 631 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

عشق | موضوع : می گویند

خدا گفت: عشق همان نام من است كه مشتي خاك را بدل به نور مي كند

 نوشته شده در  دوشنبه، 3 بهمن 1390 ساعت 12:05  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (2)| نمایش : 1037 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

چرا؟ | موضوع : در سکوت

سندس عزیزم این چه حرفایی که میزنی؟
من دست رو تو بلند کنم؟ یعنی انقدر از من میترسی و فکر میکنی آدم بیشعور و مزخرفی ام؟
من همیشه سعی کردم جلو جمع بهترین رفتار رو با تو داشته باشم
آدما گاهی از همدیگه دلخور میشن اما این دلخوری یه ذره از دوست داشتنشون کم نمیکنه
چرا میخوای بری؟
چرا میخوای خاطرات سه ماهمون رو انقدر زود خط خطی کنی؟
چرا؟
دوست داری اذیت بشم؟
اگه ناراحت نمیشی و دوست داری ناراحت نشم بمون
تا آخرش یمون


 نوشته شده در  سه شنبه، 23 اسفند 1390 ساعت 09:50  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (0)| نمایش : 538 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

نوشداروی عشق | موضوع : می گویند

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر برایم به یادگار گذاشته است.

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو، برابر هیچ کیکاووسی گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر درگرده، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند.

پدرم گفته است قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخمهایت را گردامی دار. زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است. تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛ و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد. دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!


 نوشته شده در  یک شنبه، 14 اسفند 1390 ساعت 17:11  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (0)| نمایش : 630 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

قالی دل | موضوع : می گویند

قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه بازهم خدا

روی قالی دلم، قدم گذاشته

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چون که قالی ظریف و دست باف اوست

این پرنده ای که لای تار و پود آن نشسته است

هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست


 نوشته شده در  یک شنبه، 14 اسفند 1390 ساعت 17:11  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (0)| نمایش : 630 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

آی خورشید | موضوع : می گویند

آی خورشید!

روی این آسمان

روی تخته سیاه جهان

با گچ نور بنویس زیر این گنبد گرد و کور و کبود

آدمی زاد، هرگز

دانش آموز خوبی نبود


 نوشته شده در  یک شنبه، 14 اسفند 1390 ساعت 17:10  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (0)| نمایش : 630 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

استجابت | موضوع : می گویند

برف ها

کم کم آب می شود

شب

ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هرکسی

رفته رفته توی راه

مستجاب می شود...


 نوشته شده در  یک شنبه، 14 اسفند 1390 ساعت 17:09  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (0)| نمایش : 630 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

چند تا اتفاق | موضوع : در سکوت

از اونجایی که ارسین خان ما بسیار یه خورده تنبل و از زیر کار دربرو می باشند ما این وظیفه خطیر رو به عهده می گیریم و می نویسیم :

اولش باید روزهای جشنواره رو بنویسم که واااااااای خدا جونی عجب خاطره هایی نمیدونم چرا یهو اسم بستنی یخی به ذهنم اومد اره خاطره هامون مثه بستنی یخی آلبالویی میموند از اونا که وقتی می خوری انگار رژ زرشکی زدی اولین فیلمی که دیدم  " آمین خواهیم گفت" بود به خاطر بازی فرزاد حسنی رفتیم اونم که دلبری کرد و کلا 3 تا سکانسه 30 ثانیه ای اومد و فقط 1:30 دقیقه رو پرده بود بعد فیلم اومدیم بیرون تا بریم کافی شاپ یه اتفاق گرم بخوریم من که کلا فقط با شکلات زندم مثل همیشه هات چاکلت خوردم و آقای آرسین کوکتل +18 ( که اصلا خوشش نیومد) در مورد یه سری چیزا که باید حرف میزدیم حرف زدیم و برنامه ی فردا همون جا فیلم پل چوبی رو ریختیم......

حالا شده فردا و ما دوباره اونجاییم از خونه که می خواستیم بریم بیرون آقای آرسین گف عجب برفی میادا که من از پنجره دیدم طرف ما آفتابه..منو میگی از تعجب چشام شده بود اندازه یه گردو آخه آقای آرسین به من میگه چشات شبیه فندق می مونه. خلاصه اومدیم بیرون دیدیم ای دل غافل طرف ما هم برف گرفته.توی صف وایسادیم و بلیط گرفتیمو رفتیم پل چوبی رو ببینیم بعد پل چوبی آقای آرسین به من یه دفتر داد که توش خاطرات روزانشو نوشته بود و این دفتر مخصوص خاطراتش با من بود من که از کنجکاوی داشتم منفجر میشدم بعد از صرف یه هات چاکلت تندی خداحافظی کردمو اومدم خونه و در عرض یک ربع کل دفتر رو خوندم ... (البته کلا اون دفتر رو 7 بار خوندم D: )

اتفاق بعدی مربوط میشه به دیدن فیلم هوگو ما رفتیم یونی که نمیدونم چی کار داشتیم آها یادم اومد رفته بودیم با دبیر جشنواره برای کارای جشنواره صحبت کنیم بعدش که اومدیم بیرون قرار شد من برم منزل و آقای آرسین هم بره خونه خالش که دیدم مثل همیشه رو موده حرف گوش نکنیه و با من تا خونه داره میاد...ما فرصت زیادی نداشتیم با کلی بحث قرار شد دم در خونه ما منتظر بشه تا من لباسامو عوض کنم و بیام من که رفتم بالا زیر سماور رو روشن کردم که چایی بخورم که یادم افتاد اون تو سرما وایساده و منم موقعیت اینکه براش پایی ببرم رو ندارم پس از خیرش گذشتم سری 3 تا کتلت از تو یخچال برداشتم گذاشتم تو مایکروفر.یکیشو خودم خوردم دوتاشم با سختیه هر چه تمام تر لقمه گرفتم براش ببرم.کلا 45 دیقه منتظر من بود اما خداییش عمرا تو 45 دیقه هیچ وقت آماده نمیشدم برم بیرون..... از ساعت 3 تا 5:30 سره صف بودیم و بالاخزه 7 فیلم دیدیم...یه سری حرفا زدیم که ..هیچی......ولی شب خوبی بود

اتفاق بعدی فیلم برف روی کاج ها بود که خواهرمم باهامون اومد و چون خیلی بهم سخت گذشت اصلا نمی نویسمش

اتفاق بعدی فیلم تلفن همراه رئیس جمهور بود که وارد سینما که شدیم 45 دیقه بعد فیلم شروع شد چون گفتن فیلم نرسیده احتمالا چون میدونستند ما کلی برای هم حرف داریم فیلمو دیر رسوندن

آخییییییییییییییییییییش تموم شد.......

سندس نوشت: الآن سرم درد میکنه و چشام میسوزه و پوست دماغم رفته و حالم خیلی بده....جونم داره تموم میشه

 

 


 نوشته شده در  شنبه، 29 بهمن 1390 ساعت 09:26  توسط Sondos  ">آرشيو نظرات (1)| نمایش : 653 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

[ 1 [ 2 [ 3

 


به وبلاگ ourdays خوش آمديد ؛ امروز شنبه، 30 ارديبهشت 1391 و ساعت 22:07:12 است. اميدواريم لحضات خوشي را در وبلاگ ما سپري کنيد. آرسين و سندس