روزهای ما

روزهای ما شاهنامه ای است در دل عاشقانه های تاریخ...

وای بر آرسین | موضوع : در سکوت

کاش تو هم سرم داد میزدی
کاش تو هم خالی میشدی
اما افسوس
افسوس
که آرسین شانه ای برای لحظه های سخت سندس که نبود هیچ
باری هم رو دوشش گذاشت
وای بر آرسین

 نوشته شده در  جمعه، 28 بهمن 1390 ساعت 18:37  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (0)| نمایش : 224 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

سکوت | موضوع : عمومی

گاهی نابود شدن... خفه شدن... حرف نزدن خیلی بهتر از گفتنه
بهتر یه تصمیم بگیرم
تصمیم بگیرم که خفه بشم
به همین سادگی
سندسم
فدای تو بشم
من سراپا گوشم
چرا؟
به من اعتماد نداری؟
یا از من می ترسی؟
چرا؟


 نوشته شده در  جمعه، 28 بهمن 1390 ساعت 18:16  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (0)| نمایش : 136 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

روزهای ما | موضوع : در سکوت

خدا

هنوز برف میبارد و ما همچون لاک پشت در لاکیم. صدای رد شدن چرخ ماشین ها از توخیسیِ برفای آب شده ی وسط خیابون، تنها موسیقی متن این سکوت روز برفیه... نه سر وصدای بچه ها، نه آواز مرغ عشق و نه غارغار    کلاغ ها... همون کلاغ هایی که مترسک قصه ی شازده کوچولو میگه بهترینخواننده های دنیان، کسی چه میدونه؟! شاید مترسک راست میگه و ما اشتباه می کنیم.

پرده اتاق رو که در و پنجره ی رو به تراس رو از ما مخفی کرده، کنار زدم تاروشنایی این بارش برف، چراغ چشمم باشه برای نوشتن... نوشتنی که هنوز ریتم خاصی پیدا نکرده و مثل گرم کردن ورزشکارا قبل از بازی میمونه. اما حیف که دست من بعد ازگرم شدن ذهنم خسته میشه و تازه زمانی که اوج آواز ذهن و رقص خودکار میرسه؛ دست،این وسیله ی ارتباطی ذهن و خودکار پا پس میکشه...

اگه امروز محیا بشه هفتمین فیلم مشترکمون رو میریم می بینیم... شش تا فیلم. کم نیست. شش تا فیلم و دوتا تئاتر. شش تا فیلم و دوتا تئاتر و یه فیلم کوتاه مشترک،کمه؟! شش تا فیلم و دوتا تئاتر و یه فیلم کوتاه مشترک و سه بار رفتن به موزه...حالا سوای اینا اون همه پیاده روی از دانشگاه تا ولیعصر، از مترو تا خونه و هزارونهدیه جورواجور رو بذار کنار دستش، ببین چند تا اتفاق مشترک داشته زندگی آرسین وسندس یا سندس و آرسین. چه فرقی میکنه؟ امروز، آرسین شده سندس، سندس شده آرسین.فرقش چیه؟ حالا من خودمو در سندس می بینم و سندس خودشو در من. ساده نبود ایناتفاق. اما گرم بود و دوست داشتنی.

می دونی چیزی که الان گفتنش ساده است لااقل تصورش واسه من یکی سخت بود. اما ششتا فیلم ، دوتا تئاتر ، یه فیلم مشترک ، سه تا موزه و هزارون هدیه و کلیومترهاپیاده روی هر نشدنی رو شدنی میکنه، حتی اتفاقایی که نوشتنش سختند و غیر ممکن. اماشد. آرسین نه تنها دلبسته بلکه وابسته سندس شد. اونقدر که قهر و آشتی ها تعظیمکردند برای دوست داشتن ما.

مدتیه که میخوام از یه اتفاق مشترک بنویسم اما یا سندس پیش دستی می کرد یا اونقدر اینور و اونور می نوشتم که دیگه چیزی تو مخیله ام نمی موند واسه اینجانوشتن. تا اینکه سرکار خانم سندس امر کردند که بنویس. مثل اون قصه ای که ندا آمداقرا! و خواند آن درس نخوانده ای که در غار با خدایش سخن میگفت.

آره. سندس منم گفت اکتب! ما که نویسنده نیستیم مثل سرکار خانم که کرور کرورجایزه بگیریم تو محافل ادبی و غیره، اما وقتی میگن اکتب یعنی اکتب. یعنی درس خوندهباشی یا نباشی. نویسنده باشی یا نباشی اصلا آدم باشی یا نباشی باید بنویسی.«چشم مینویسم»

به نام خدایی که سهراب هم لای این شب بو ها یافتش و هم پای آن کاج بلند

سندس، حالا که فکر می کنم اتفاقات زندگی من و تو یکی دوتا نیست که بشه انتخابشکرد واسه نوشتن. همین وبلاگ یه اتفاق خوبه واسه من و تو. من و تویی که حالا شدیمما. وقتی میخوایم با بقیه قرار بذاریم میگیم ماهم اوکی ایم. میگیم ما کار داریم،نیستیم و ...

اصلا سلامتی گاو که نگفت من گفت ما.

همه چیز شد مال ما...حتی روزها... روزهای ما. روزهایی که باهم بودیم، کنارهم،تو در قلب من و شاید من در قلب تو.

مال ما شدنِ همه انفرادی هامون از کجا شروع شد، یادت هست؟ از کلاس دزواره ، یافیلم کلید؟ شاید هم از سه شنبه صبحی که در سینما فرهنگ سپری شد و شاید از بعدش...

از کجا شروع شد؟

از مشروطه بانو یا ژوژمان عکاسی؟ از آزادی تا ولی عصر رفتن ها و یا از توحیدتا به دولت رسیدن ها؟

پیاده روی حقانی تا ونکمان را یادت هست؟ پارک آب و آتش را چطور؟ آن شب که برایم شبی شیرین بود... رفتن به فانوس و گذشتن از فواره ها... خیس شدن من و خندیدن تو. شب سردِ شیرینی بود، مثل بستنی.

توی صف ایستادن فیلم هوگو را که دیگر نگو. عجب روزی بود آن روز خیس... مزه لقمه هایت که هنوز زیر دندانم است، لحظه گرفتنشان را به یاد داری؟

چه شب هایی بود آن سه شبی که زیر درختان فردوس نشستیم، به تو خوش گذشت یا بد؟

حال از کدامشان بنویسم که هرکدام فردوسی را رو سفید می کند از این شاهنامه ایکه خالقش ما هستیم.؟

روزهای ما شاهنامه ای است در دل عاشقانه های تاریخ...

آرسین آتاپارسین-27/11/90

 

 

 

 


 نوشته شده در  جمعه، 28 بهمن 1390 ساعت 18:13  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (0)| نمایش : 136 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

چهارمین اتفاق | موضوع : در سکوت

برف قصد بند اومدن نداشت و مامان خانوم ما هم اصرار که
امروز برنامه تیاترو کنسل کنید ما هم که دیدیم کاری نمی تونیم بکنیم زنگ زدیم به
آقای آرسین و گفتیم زنگ بزنه به آقای کارگردان و بگه تعطیلش کنیم که اونجا بود که
ما فهمیدیم تئاتر خونه خاله نیستو ما باید بریم هر دومون خیلی دیر حرکت کردیم اما
وسط راه قرار گذاشتیم همو ببینیم و باهم بریم بهم که رسیدیم 45 دیقه از شروع کار
رفته بود و کلا کار 2 ساعت بود و ما در بهترین حالت 45 دیقه دیگه تو راه بودیم به
پیش نهاد من یعنی خانوم سندس قرار شد از قاعده ی دست راست تئاتر رو بپیچونیم ،
داشتیم فکر می کردیم که کجا بریم که یهو تصمیم گرفتیم بریم پارک آب و آتش که نزدیک
مترو حقانی بود و از اون طرف راحت می تونستیم برگردیم. وارد پارک که شدیم پرنده پر
نمیزد و بیشتر چراغا هم خاموش بود. از اونجایی که من تا قبل از این اتفاق خانواده
رو نپیچونده بودم خیلی می ترسیدم یه بلایی سرم بیاد و بدبخت بشم از اونجایی که چوب
خدا صدا نداره و وقتی بزنه دوا نداره 
 کلی با ترس و لرز راه
میرفتم که به پیشنهاد آقای آرسین قرار شد از فانوس دریایی بالا بریم حالا منی که
چند وقته از ارتفاق می ترسمو به دلم افتاده یه روزی از ارتفاق می افتم پایین و
میمیرم باید از فانوس برم بالا بگذریم که برای بالا رفتن و پایین اومدن داشتم حافظ
قرآن می شدم انقدر که تو دلم ذکر و آیه و حدیثی که بلد بودم خوندم از فانوس رفتیم
بالا و انگار نه انگار تا برسیم اینجا چقدر به جون این بدبخت غر زده بودم به بالا
که رسیدم گفتم دمت هات عجب جایی منو آوردی ها. من همونجا میخ کوب شده بودم که آقای
آرسین امر کرد که بریم دور فانوس رو بزنیم حالا من که قلبم تو دهنم بود و یه دستم
به میله ی کناری و یه دستم به آقای آرسین و داشتم فکر می کردم یهو زمین خالی شه و
شوت شم پایین چی میشه حالا بیخیال میشم و از دلهوره اون موقع نمیگم. که تصمیم
گرفتند از پل هوایی شهید همت رد بشن من که دیگه این یکی رو نبودمو قلبم از ترس
داشت یخ میزد در کمال شهامت ترسم رو ابراز کردم که بالاخره آقای آرسین با اینکه
خیلی دلش می خواست بره اونور قبول کرد که نریم همین طوری در حال پیاده روی و تعریف
کردن از اتفاقات گذشته بودیم که دوبس شکموی من دلش چیبس و پنیر خواست من که حسابی
گرسنم بود و ظهرشم ناهار نخورده بودم گفتم حالا بیخیال نه نمی خواد نمی خورم خب
دلم نمی خواست تو زحمت بیافته اما اون خرید بیچاره هیچیش به خودش نرسید همه رو من
خوردم که خودش گفت خوب شد حالا نمی خوردیا (!!!) داشتیم برمیگشتیم که من گفتم
انقده دلم می خواد از توی این آبها رد بشیم که آقای آرسین گفت خب بیا رد بشیم مگه
چیه من که انگار دنیا رو بهم داده بودن کلاه خودمو آقای آرسین رو گذاشتم سرمون و
یک دو سه گفتیم و از بین فواره ها رد شدیم صدای جیغ و خنده ی من همه ی فضا رو
پرکرده بود وقتی که اومدیم بیرون دیدم وااااااااااااااااااای انگاری دوش آب رو باز
کردی رو سر و صورت آقای آرسین به معنای واقعی موش آب کشیده شده بود که برام تعریف
کرد یهو یه فواره ناقافل از زیر پاش اومده بیرون رو خنکش کرده....سوار مترو شدیم
که دیدم یه خشخشی داره میاد خوب که دقت کردم دیدم اقای آرسین از تو کیفش یه اتفاق
در آورد و داد به من وااااااااااااااای که نمیدونید چی بود...یه لیوان که روش عکس
شازده کوچولو بود حالا من اومدم یهو ذوق کنم که از اتاق فرمان دستور دادند ساکت
باش تو متروییم من داشتم خفه می شدم فکرشو بکنید که بخوایید جیغ بزنید و از
خوشحالی بپرید تو بغل طرف مقابلتون بعد ازتون انتظار دارند مثله یه لیدی رفتار
کنید!!!  

امروز شکلک ها اصلا با هام همکاری نکردند :(((((


 نوشته شده در  جمعه، 14 بهمن 1390 ساعت 12:53  توسط Sondos  ">آرشيو نظرات (2)| نمایش : 279 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

سومین اتفاق | موضوع : در سکوت

روز جمعه بود که باید برای بازی تو فیلم دوستم می رفتم سر لوکیشن خو آخه من بازیم خیلی خوفه من نمیگما همه می گن تا ساعت 8 شب اونجا بودم بعدش که داشتیم می یومدیم دیدم آقای آرسین هم با من داره می ادمسیر خونشون با ما کلی فرق داره هی من بگم کجا می ای اون بگه درست دارم میاممن که هیچی نمی فهمیدم گفتم باشه بیا من تنها نرم اومد تا آخرین ایستگاهی که من باید پیاده می شدم من اولش یکم خجالت کشیدم که راهش دور شدا ناراحتم شدم خو خیلی خسته بود و اگر می رفت تو تخت خواب به این راحتی نمی شد جداش کرد توی راه که داشتیم میومدیم ازم ماه تولدمو پرسید و منم گفتم فردا تفلدم ..... از من که جدا شد رفت برام هدیه گرفت دقیقا همون چیزی که کلی دنبالش بودم .... وقتی کادومو باز کردم اصن یادم رفت بهش بگم آخه چرا زحمت کشیدیو ما راضی نبودیمو اینا با کلی ذوق کادو مو باز کردم من عادت دارم هر وقت خیلی خوشحال می شم بپرم بقل طرف مقابلم از صبحم هی کادو گرفته بودمو پریده بودم بغل دوستام اوخ منو میگی یهو یادم رفت آخه مردی گفتن زنی گفتن آخه دختر خجالت بکش این چه حرکتیه وسط خیابون.....آی آی فوش ندینا...این کا رو نکردم ... هی پریدم تو هوا و ذوقمو تو هوا نشون دادم


 نوشته شده در  شنبه، 8 بهمن 1390 ساعت 19:21  توسط Sondos  ">آرشيو نظرات (2)| نمایش : 339 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

دومین اتفاق | موضوع : در سکوت

آقا جونم برات بگه باز یه چهارشنبه دیگه اومد و باز من رفتم متن خوندم و همه کلی از خودشون ذوق برام نشون دادنبعد که داشتم می رفتم مترو تا بیام خونه دیدم یهو یه آقاهه گف سندس! آخه اون آقاهه تا اون موقع به من گفته بود خانومه سندس برگشتم دیدم اوخ آقای آرسین بود گفتم  بفرمایید و شروع کردیم تعریف کردن تا راهمون جدا شد....


 نوشته شده در  شنبه، 8 بهمن 1390 ساعت 18:58  توسط Sondos  ">آرشيو نظرات (2)| نمایش : 339 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

امروز | موضوع : در سکوت

صبح حدود ساعت 7:30بیدار شدم و بعداز گرفتن دوش زدم بیرون

از دیشب تاحالا به قول سندس به کشفیات جدیدی رسیدم

مثلا وقتی صدای سندس رو می شنوم آروم میشم

یا دیشب فهمیدم وقتی عصبانیم باید جلو دستم چیزی نباشه وگرنه باید فاتحشو خوند

تازه یه چیز دیگه هم فهمیدم اونم اینکه یه پیاده روی طولانی واسه آرامش خیلی خوبه

آخه از صبح تاحالا دارم پیاده روی می کنم از یه جای شهر میرم یه جای دیگه، هروقتم خسته میشم وسط میدونی،پارکی جایی میشینم کتاب میخونم

 


 نوشته شده در  شنبه، 8 بهمن 1390 ساعت 16:57  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (2)| نمایش : 319 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

پیامبر | موضوع : می گویند

فرشته نبود. بال هم نداشت. و معجزه اش این نبود که ماه را شکافت. معجزه اش این نبود که به آسمان رفت. معجزه اش این بود که از آسمان به زمین برگشت. او که معراجش تا ته ته آسمان رفته بود می توانست برنگردد، می توانست، اما برگشت. باز هم روی همین خاک و باز هم میان همین مردم.


 نوشته شده در  جمعه، 7 بهمن 1390 ساعت 20:00  توسط Arsin  ">آرشيو نظرات (0)| نمایش : 227 بار

اشتراک و ارسال مطلب به:

[ 1 [ 2 [ 3

 


به وبلاگ ourdays خوش آمديد ؛ امروز شنبه، 30 ارديبهشت 1391 و ساعت 22:55:16 است. اميدواريم لحضات خوشي را در وبلاگ ما سپري کنيد. آرسين و سندس